خواهران

خواهران

خواهران

به تازگی نقل مکان کرده بودیم، حتی هنوز با همسایگانمان برخوردی نداشتیم. ما در انتهای خیابان تنهای تنها بودیم، و میلی از این موضوع شاکی بود. آیا این هم مانند آن ماندن­هایی می­شود که بندرت خانه را ترک می­کنیم؟ در جشن تعطیلات شرکت کنیم؟

مادر توضیح داد :«این تعطیلات ما نیست، ما مانند آنها نیستیم.» میلی پایش را بر زمین کوبید و گفت: «من اهل همین اطراف هستم، واقعاً هستم. همین حالا.»

پدر چشم­هایش را چرخاند و اتاق را ترک کرد. می­توانستم بشنوم که در اتاق دیگر است، صدای لولای گنجه­ی نوشیدنی وقتی که درش را باز کرد، صدای شرشر ریختنش را. نوشیدنی زیادی ریخت. امشب احتمالاً باید او را رها کنیم تا روی زمین بخوابد.

مادر گفت: «نه، نیستی. حداقل آنها چنین فکری نمی­کنند.»

میلی رو به من کرد و پرسید: «می دانی که آنها چکار می­کنند؟» این را به گونه­ای گفت که انگار مرا خطاب قرار داده، گرچه مخاطب واقعی­اش مادر بود، به همین خاطر زحمت سر تکان دادن را به خودم ندادم و ادامه داد: «جالب و دیوانه کننده است. یکی از تعطیلات شامل هدایایی کادوپیچ شده است. مردی خندان به بالای پشت بام رفته و هدایا را از دودکش به پایین می­اندازد. اگر شومینه روشن باشد، هدیه­ها در آتش می­سوزند. بامزه نیست؟»

خب، بله، برای من بامزه بود. می­دانستم که برای مادر هم همینطور است، اما او سرش را تکان داد و پرسید: «این را از کجا شنیده­ای؟»

میلی گفت: «چیزهایی می­شنوم، سعی می­کنم که مطلع باشم.»

همانطور که به من خیره بود گفت :  «شمعی بزرگ برداشته، خمیرش کرده و به نه شمع تبدیلش می­کنند وسپس بدون هیچ شعله­ای همه آنها را روشن می­کنند.»

مادر گفت:  «فکر نمی­کنم که آن را درست فهمیده باشی.»

  • «و در تعطیلاتی دیگر، در آیینه به خود نگاه کرده و آنقدر به نگاه کردن ادامه می­دهند تا بتوانند درون بدنشان را ببینند، و سپس قلب خود را طراحی کرده و آن را در قالب نامه برای فردی دیگر می فرستند.»

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم:  «چرا باید چنین کاری کرد؟»

میلی گفت : «به این دلیل که آنان بتوانند کنترلت کنند.»  گفتم : «یعنی منظور این است که  خودم را نمی­خواهم پس خودم را به عنوان هدیه به شما می­دهم.  یا چیزی مانند این. اینجا خیلی عجیبه.»

میلی گفت : «بله، خیلی عجیبه. و در تعطیلاتی دیگر درختی را از جا درآورده و سپس آن را به مکانی دیگر برده و در آنجا می­کارند. به نوعی روز درخت دزدی است.»

مادر گفت: «روز درخت کاری است، و اکثر افراد اینجا حتی نمی­دانند که این یک تعطیلات است. تقریباً هیچکس آن را جشن نمی­گیرد.»

میلی با اصرار گفت : «اما باید درخت را از جایی برداشت، اگر بخواهیم آن را بکاریم نباید اول از جایی درش بیاوریم؟ به نظر من که بیشتر روز درخت دزدی است تا درخت کاری.» مادر شانه بالا انداخت.

میلی پرسید: «حداقل می توانیم یک درخت بدزدیم؟ »

مادر گفت: «معلوم است که نه.»

میلی ناله­کنان گفت: «چرا نه؟» وقتی که مادر جوابی نداد آهی کشید و ادامه داد: «و بعد تعطیلات دیگری وجود دارد که با نقابی صورت خود را پوشانده و به در خانه­ها رفته و چیزی می­گیریم و …»

مادر خودش را به او رساند و بازویش را گرفت و گفت: «این را از کجا شنیده­ای؟»

میلی گفت: «از کودکان خردسال محله­ی پایین، همانطور که به مرکز آموزشی می­رفتند درباره­اش صحبت می­کردند و من شنیدم.»

  • «تو را دیدند؟»

میلی گفت:  «البته که نه. من هرگز…»  و آنها گفتند  که اسم این روز چیست؟  میلی  گفت: «هالووین، عید هالوین؟»

میلی فکر فکر کرد و شانه بالا انداخت و گفت: «شاید.»

مادر بازویش را رها کرد و گفت: «حالا این چیزی است که می­توانیم جشن بگیریم. این تعطیلیِ آنها نیست. مال ماست.»

این حرف مادر به اندازه کافی برای میلی به معنی اجازه بود. به مدت چند هفته آینده هالووین تنها چیزی بود که در موردش صحبت می­کرد. هر لحظه که صدایی از بیرون می­شنید می­رفت و مخفیانه آنان را می­پایید. به حدی آنجا بود که دیگر مردم او را حس می­کردند. او را نمی دیدند، اما بیشتر پشت سرشان را نگاه می کردند، و مطمئن بودند که چیزی را جا گذاشته­اند.

به میلی هشدار دادم: «مراقب باش که  گیر نیفتی، وگرنه به عاقبت خاله اگنس گرفتار می­شوی.»

با قیافه­ای معصوم پرسید: «چه اتفاقی برای خاله اگنس افتاد؟» اما زمانی که حالت چهره­ام را دید گفت: «شوخی کردم، نگران نباش. گیر نمی­افتم.»

میلی غالباً بیرون از خانه بود، حقایق و اطلاعاتی در مورد این تعطیلی و چیزهای  محلی در ارتباط با آن  را جمع آوری می­کرد. پدر خوشش نمی­آمد و اغلب به سمت گنجه­ی نوشیدنی­اش  پناه می­برد، شاید به این خاطر بود که خودش او را ساخته بود، به طور غافلگیرکننده­ای بی پایان بود. مدت­ها پیش، زمان زیادی بیهوش روی زمین افتاده بود، گیاه اولکس فرنگی از اطراف رشد کرده بود و روی دیوارهای خانه شروع به حرکت کردند. مادر می­بایست او را با لگد بیدار کند تا نیمه هوشیار شود، در غیر این صورت ما به مکان بعدی می­رفتیم، یا شاید به هیچ مکان دیگری.

در حدود دو هفته، میلی خانواده را دور هم جمع کرد تا چیزهایی که آموخته بود را گزارش دهد. کاشف به عمل آمد که، او در یک مرکز آموزشی بوده است و از فرصتی که در کمد لباس­ها، و یک سری موارد کوتاه مرتبط با ماهیت  “حقیقی”  هالووین وجود داشت، بهره برده است. اینها شامل این موارد می­شد؛ کنده­کاری بر روی کدو تنبل که به شکل افرادی بود که هم از بهشت و هم از جهنم رانده شده­اند، پوشیدن لباس مخصوص (منظورش نوعی پوست جایگزین بود که بر روی پوست واقعی چسبانده می­شد، گر چه در این منطقه  از نوع مصنوعی آن استفاده می­کردند، اما ما تمایل داشتیم که از پوست واقعی استفاده کنیم)، و  چالش آستانه در. او گفت که مورد آخر سیلی زدن با دستکش به صورت فردی که جلوی در می آید، همراه است. و سپس  چیزی مثل این را می­گویند:  «آیا این شیطنت از دست من را می­پذیری، یا آیا زدن با همان دست را با پذیرایی، تسکین میدهی؟»

مادر پرسید: «همین جوری گفته شده؟»

میلی شانه بالا انداخت و گفت: «نه دقیقا. اصلاحش کردم.»

–  «و سیلی با دستکش چطور؟»

اعتراف کرد: «آن را هم اصلاح کردم.»

مادر برایمان گفت که اصلاح آن چیزی است که نباید در مورد تعطیلات انجام دهیم. اگر می­خواهیم این تعطیلات را تمرین کنیم، باید تمام تلاشمان را به کار بگیریم تا دقیقاً مانند افراد بومی انجامش دهیم. ما باید  همرنگ جماعت شویم.

میلی پرسید: «حتی پوست مصنوعی؟»

مادر مکثی کرد و پرسید: «پوست به خصوصی در ذهن داری؟ غیر از چیزی که الآن به تن داری؟»

میلی گفت: «آه ،بله،خیلی زیاد.»

مادر برای مدتی به فکر فرو رفت. سپس پدر از اتاق مجاور گفت: خب بگذار دخترها خوش بگذرانند. و بدین ترتیب مادر شانه بالا انداخت و راضی شد.

نقشه این بود که من پوست کنونی میلی را به صندلی ببندم و او نیز پوست مرا، و سپس ما را به پوست مصنوعی جدیدی که در ذهن داشت هدایت کند. به من گفت: «از آن خوشت می­آید، به محض آن که این پوست جدید را امتحان کنی، دیگر نمی­خواهی برگردی.»

مادر هشدار داد: «اما بر خواهید گشت.»

میلی گفت : «البته.» گرچه میدانستم از روی بی­میلی این حرف را زد.

امتحان پوست کنونی میلی به راحتی انجام شد چرا که او صبر کرد تا زمانی که پوست مهار شده خود را بیرون نگه دارد. در حال تماشای او بودم که آب بینی­اش جاری شد و بار دیگر همان میلیِ صاف و ساده شد. پوست برای مدتی ساکن بود، و سپس به خودش آمد، شروع به فریاد زدن کرد، فریادهایی از ته حنجره، که باعث شد مادر دهانش را ببندد.

میلی پرسید: «به نظرت چه چیزی را به خاطر آورد؟»  با صدایی آرام و نجوا گونه طوری که پرده گوشم را لرزاند گفت: «آیا می­داند چگونه از آن استفاده کردم.»

گفتم : «حتماً چیزی می­داند، وگرنه فریاد نمی زد.»

چیزی که ما به آن فکر نکرده بودیم این بود که اکنون، بیرون از پوستش، میلی نمی­توانست پوست مرا به صندلی ببندد. و خودم هم نمی توانستم. میلی با پچ پچ گفت: «بروم پوستی قرض بگیرم وبرای انجام کار بیارمش؟»  مادر آه کشید و گفت: «من انجامش می­دهم.»

مادر مرا بست ـ قبلا این کار را کرده بود ـ و همچنانکه هنوز درون پوست بودم یک پارچه نیز درون دهانم فرو کرد و گفت: «اینگونه راحت­تر است.» و سپس درون  گوشت حرکت کردم و به آرامی خودم را از آن جدا کردم، نفس نفس زنان خود را بیرون کشیدم.

میلی مرا بر چشم برهم زدنی به سمت خودش کشید. همچنان نفس نفس می­زدم اما سعی کردم همراهی کنم. مادر دم در بود، دست به سینه ما را تماشا می­کرد. حس خوب آزاد بودن، اینکه می­توانستیم عضلاتمان را بکشیم. فکر کردم که چرا با یک پوست جدید به خودم زحمت دهم؟ اما وقتی این را به میلی گفتم، سرزنشم کرد.

این مهم است، به تدریج با آنها آشنا می شویم، متوجه می­شویم  که چگونه جشن بر پا می­کنند. زمانی که این را بفهمیم، چیزهای بسیار بیشتری خواهیم فهمید، به زودی مجبور نخواهیم بود که جا به جا شویم و حتی می توانیم حس کنیم که مانند آنها هستیم.

پرسیدم:  چرا باید چنین حسی داشته باشیم؟

این حرفم را نادیده گرفت. مرا به یک تیر تلفن هدایت کرد، تیری که دندانه ای برای بالا رفتن نداشت، و سپس به سرعت از آن بالا رفت. من هم به دنبالش. دقیقه ای بعد ما در کنار سیم بودیم، صدای بوق بلند بود، و البته چون ما کنارش بودیم آنقدر بلند بود. و بعد میلی به درون خزید و در گردش بود.

من هم به دنبالش همین کار را انجام دادم. به سختی می­توانستم همراهی کنم، و تقریباً رد او را گم کردم. دیگر دیر شده بود، او را دیدم که به سختی در حال بالا رفتن بود. مجبور بودم به تیرک فشار وارد کنم اما نتوانستم به پایین برسم. همانطوریکه خودم را بیرون کشیدم، میلی به چمنزاری رسیده بود و راهی ایوان خانه بود. مانند خانه ما یک خانه حقیقی نبود. حتی با یک نگاه گذرا می­شد متوجه شد که از چیزی جز آجر و چوب و ساروج ساخته نشده، احتمالا بیش از چند سال دوام نمی­آورد، و به سستی بر روی یک نقطه بنا شده بود. واقعاً چنین خانه­ای چه چیز خوبی داشت؟ نمی دانم چرا میلی به آن علاقه داشت. گفتنش برای من غیر ممکن بود.

میلی گفت: «نگاه کن.»

و آنجا بود روی ایوان، نیمی از آن، پشت بوته­ها مخفی شده بود، یک مانکن بود، لباسی مندرس بر تن داشت، صورتش به گونه ­ای ساخته شده بود که پیر به نظر آید، موهایی بلند و سفید، کلاهی نوک تیز و تیره رنگ و چشمانش مانند زغال سنگ­های سوزان. با احتیاط به آن نزدیک شدیم اما انگار ما را به گونه­ای دید که افراد محلی نمی­دیدند، و با نزدیک شدن ما شروع به صدا دادن کرد، چشمانش جرقه زدند.

پرسیدم: «این چیست؟ نوعی مجسمه متحرک؟»

میلی گفت: «می توانی بروی داخل، برو، بپر.»

همین کار را کردم. زیاد به بالا رفتن و پریدن نیازی نبود. حس متفاوت­تری از پوست­های گوشتی که معمولاً به کار می­بردم، داشت، و قطعاً سفت و محکم بود. بازوها فقط کمی حرکت می­کردند، مهار شده بودند.  در حد چند اینچ به دو طرف توانایی گردش داشت. پاها اصلاً حرکت نمی­کردند. کمی بعد خواهرم نیز به زور وارد خانه شد.

گفتم: «هی، اینجا تنگ و فشرده است.»

میلی گفت: «بداخلاقی نکن، فضای زیادی اینجا هست.»

حق با او بود. اما از اینکه هر دو از داخل پوست مصنوعی عمل کنیم عجیب بود. به تدریج به آن عادت کردیم. با تلاش یکدیگر، توانستیم مفاصل بازو را عقب تر برانیم. توانستیم انگشتانمان را باز و بسته کنیم. همراه هم، با تلاش، حتی توانستیم پاها را حرکت دهیم.

پرسیدم: «حالاچه کنیم؟»

میلی گفت : «حالا صبر می­کنیم.»

تا زمانی که شب همه جا را فرا گرفت در آنجا ماندیم. فردی شبیه پدرمان که احتمالاً خودش هم پدر بود از خانه وارد ایوان شد و با عینک ضخیم به دقت ما را نگاه کرد. او رفت و سیمی را که به پوست مصنوعی ما متصل بود از دیوار جدا کرد و دوباره وصل کرد.

نجواکنان گفتم : «به نظرت چه  می­خواهد؟»

خواهرم گفت: «هیس.»

سرانجام، به نظر آمد که ناامید شده، سیم را از جا درآورد و به داخل بازگشت. زمانی که میلی مطمئن شد او دیگر باز نمی­گردد گفت:  پوست حتما برای انجام کاری ساخته شده که به علت حضور ما در درونش کار نمی کند.

گفتم: «وقتی که رسیدیم، کاری انجام داد، چشمان درخشان، نوعی صدا. سر و صدا شاید، یا جیغ.»

خواهرم گفت:  «چشمان درخشان، سر و صدا، جیغ، می توانم از پس آنها برآیم.»  و در اطراف شروع به جستجو کرد،  تا جایی که ایوان در نور قرمز و زننده فرو رفت و جعبه صوتی تعبیه شده در پوست مصنوعی، صداهایی مانند خفه کردن غول ایجاد کرد.

فریاد زدم : «صدا خیلی بلند است، نور خیلی زیاد است.» میلی در همان لحظه همه­اش را از بین برد. ایوان به سرعت تاریک و ساکت شد.

دقیقه­ای بعد مرد خیلی سریع به ایوان بازگشت، سراسیمه اطراف را نگاه کرد. مدت طولانی به سیم قطع شده نگاه کرد و سپس، زمزمه­کنان و با تکان دادن سرش، به داخل خانه برگشت.

میلی پرسید: «آنها چه بودند؟»

گفتم : «من از کجا بدانم»

ساکن شدیم. صبر کردیم تا چراغ های درون خانه خاموش شدند، و سپس همانطور که ستارگان با تنبلی  در بالای سرمان می­چرخیدند صبر کردیم. در صبر کردن خوب بودیم. شب در حال تمام شدن بود و ما همچنان در حال صبر.

از میلی پرسیدم: «منتظر چه هستیم؟»

گفت: «هیس، برای روز حقیقی. برای آغاز هالووین.»

خورشید طلوع کرد و داخل پوست گرم شد. با میلی عضلاتمان را کشیدیم و به هم برخورد کردیم .و بعد من با آرنج به او ضربه زدم تا برایم جا باز کند. روز به آرامی گذشت. یک خانواده از خانه­ای که به ایوان متصل بود بیرون آمدند، اول پدری شبیه به همان فردی که دیشب دیدیم، سپس دو کودک، و بعد شخصی که حدس زدیم مادر است. خورشید طلوع کرد و به بالای سر ما رسید ـ نه مستقیماً  بالای سر ما، اما بیشتر از نصف آسمان را دربر گرفته بود. سرانجام، خانواده، به مرور، بازگشتند. یا به هر حال یک خانواده ـ نتوانستم کاملاً مطمئن شوم که آنها همان خانواده بودند.

خورشید در حال غروب بود که من متوجه شدم شخصی دیگر نیز در پوست همراه ما است، حضور شخصی که در حال هل دادن من به سمت دیواره های پوست بود.

خودم را کنترل کردم و گفتم: «سلام مامان.»

–  من به شما می­گویم که می­توانید یک تعطیلات را جشن بگیرید و فکر می­کنید این به معنی اجازه برای شب بیرون ماندن است.

گفتم : «نه،… معذرت میخوام مامان. »

مادر گفت: «حتی یادداشتی هم نگذاشتید، من چه کاری انجام دادم که لایق این رفتار هستم؟»

میلی گفت: «ما کار بدی انجام نمی­دادیم، زیاد جلو نرفتیم.»

مامان رو به او کرد و پرسید: «و تو، می­خواهی عاقبتت مثل خاله اگنس شود؟»

میلی پاسخ داد: «نه مادر.»

مادر برای مدتی طولانی ساکت بود. فکر کردم که می­خواهد ما را به زور خانه ببرد و تعطیلات­مان پیش از آنکه آغاز شود تمام می­شد. و سپس او آهی کشید و گفت: «فردا این موضوع را حل می کنیم. تا نیمه شب خانه باشید، و از اینجا مستقیم به سمت سیم­ها و بعد به خانه می­آیید. هیچ توقفی نمی کنید!»

گفتم: «چشم  مامان. »

–   «میلی؟»

میلی گفت: «چشم مامان.»

مادر گفت: «خوب است.» و همانطور که ناگهانی آمده بود ناگهانی هم رفت.

زمانی که آنها شروع به آمدن کردند تقریباً هوا تاریک شده بود، چراغ­های خیابان روشن شدند. گروه­های کوچکی از آنان، دو یا سه نفره، پوست­های عجیب و غریبی بر تن داشتند که بر روی پوست خودشان بسته شده بودند. افراد نابالغی بودند، چند سال بزرگ­تر یا کوچک­تر. آنها بطور ثابت، همراه با یک یا دو فرد بالغ و بزرگسال که اهل همان منطقه بودند و پوست مصنوعی بر تن نداشتند اما در عوض دست به سینه در پیاده رو و دور از ایوان ایستاده بودند.

با تعجب گفتم: «آیا آنها تا زمانی که پوست مصنوعی نپوشند اجازه ورود به ایوان را ندارند؟»

میلی زمزمه کرد: «نمی دانم، اگر موضوع این است، پس چرا وقتی پوست مصنوعی ندارند باید به اینجا بیایند؟ »

افراد نابالغی  به ایوان آمدند، که  برخی از ایشان پوست­هایشان شبیه حیوانات و برخی دیگر پوست­هایی شبیه افراد مرده بر تن داشتند. سایر افراد پوست­هایی را انتخاب کرده بودند که شبیه هیچ چیزی که من دیده باشم نبود ـ اشکال عجیب و درخشان با چشمانی مانند حشره­ها، اشکالی با صورت­های پوشیده شده و نمادها و نشان­های خانوادگی بر روی سینه­هایشان. حتی تعدادی هم بودند که گونه­های ترسناکی از دلقک را به تن داشتند.

پرسیدم: «همه آنها از یک نوع پوست استفاده نکرده­اند؟»

میلی گفت: «ظاهراً نه.» همه نوع پوستی استفاده کرده­اند.  دوباره پرسیدم: «این کار چه فایده­ای دارد؟»  جوابی برای این سوالم نداشت.

آنان وارد ایوان شدند، از کنارمان عبور کردند، و به در نزدیک شدند. زنگ خانه را زدند. زمانی که در باز شد طبق رسوم جمله “هدیه بده وگرنه شیطنت می­کنم”  را فریاد زدند. اما با این حال، هیچ شیطنتی در کار نبود، فقط توزیع سریع مشتی از شیرینی­ها و راندن این موجودات دو پوسته بود.

پرسیدم: «پس، اگر آنها به سرعت شیرینی را پخش نکنند، آنوقت شیطنت شروع میشود؟»

میلی گفت: «به نظر من همین است، آنها پنجره­ای را صابونی می­کنند، یا به نمای خانه میوه گندیده پرتاب می­کنند، یا فرد اصلی خانه را می­کشند.»

به نظرم آمد که اختلاف زیادی بین دو شیطنت اول با شیطنت سوم که ذکر کرد وجود داشت. مسلماً، پیشنهاد کردم که، باید یک سری شیطنت دیگر هم میان آنها باشد. مثل بریدن یک انگشت، یا شکنجه تدریجی یکی از اعضای درجه دوی خانه ـ مثلاً فردی نابالغ یا یک حیوان خانگی. حتی کشتن شخصی به غیر از اعضای اصلی خانه، به من ضربه زد.

اما خواهرم ادعا می­کرد که  اطلاعاتش ترکیبی از صحبت­های شنیده شده و تماشای تلویزیون در کافه بوده، که در پی هم دریافت شده بودند، دو منبع قدرت که مشاجره در موردشان مشکل بود.

با این وجود، ما به بحث ادامه دادیم و هیچ کدام متوجه نشدیم فرد نابالغ و دو پوسته­ای در ایوان به جای توجه به مردی که جلوی در کاسه­ای شیرینی به دست داشت، متوجه حضور ما شده است.

خواهرم به من گفت: «هیس.»

اما آن فرد جلو و جلوتر آمد، مات و مبهوت به پارچه، فلز و پوشش لاستیکی که ما را در بر گرفته بود خیره شد. پوست مصنوعی او به رنگ نارنجی و مشکی بود. چکمه های مشکی و یک دامن نارنجی. یک کلاه دراز و مشکی رنگ داشت، مسخره وار و چروکیده، از هر جهت بدرد نخور بود، و یک جاروی مشکی حمل می کرد. شاید نمایانگر نوعی زن مستخدم پیر و بی کفایت بود.

به راستی خیلی جلو آمد، مسقیماً به چشمان پوشش نگاه می­کرد، سپس نگاهش به یک سمت افتاد. توانستم ببینم که در حال دیدن داخل پوشش و خواهرم بود.

روبه خواهرم گفت: «اینجا چه کار می کنی؟»

با نگاهی به گذشته، فکر می­کنم که خواهرم، برای مدتی طولانی ناشناخته و نامریی مانده بود و آماده دیده شدن نبود. پیش از آنکه بتوانم مانعش شوم، کنترل دستان پوشش را به دست گرفت و آنها را دور گردن موجود کوچک پیچاند.

هیاهویی در ایوان به راه افتاده بود، یک نفر در حال جیغ زدن بود. کاسه شیرینی افتاد و شکست و مردی که آن را در دست داشت در حال مجادله با دستان پوست مصنوعی بود و سعی در آزاد کردن کودک داشت.

من یک انتخاب داشتم. یا می­توانستم کودک را نجات دهم یا خواهرم را حمایت کنم. می توانستم اراده ام را به اراده خواهرم اضافه کنم و به راحتی می­توانستیم گردن او را  بشکنیم. یا من می توانستم انگشتانش را خرد کنم.

نهایتا من هیچ کاری نکردم. در عوض، فرار کردم. در یک لحظه، بیرون از پوست مصنوعی بودم، به سمت  پیاده رو دویدم و از تیر چراغ برق بالا رفتم. دقیقه­ای بعد در خانه بودم و درباره پوستی که قبلاً استفاده کردم آگاهی پیدا کردم .

مادر آنجا ایستاده بود، صبورانه در انتظار بود، لباس های سفرش را پوشیده بود. وقتی که دید من برگشتم، طناب­ها را برید و سریعاً آزادم کرد.

مادر پرسید: «خواهرت کجاست؟»

من گفتم: «او را دیدند.»

مادر فقط سر تکان داد. لبخند محوی زد. از جا بلند شدم و مچ­هایم را ماساژ دادم. پدر در کنار مادر ایستاده بود، یک بسته یخ روی سرش فشار می­داد. گفت: «هنوز امکان دارد که برگردد.»

آنجا نشستم و مضطربانه منتظر ماندم. سرانجام، بله، آمد، نفس نفس زنان و با حالتی وحشت زده. مرا با خشم نگاه کرد.

میلی مرا ملامت کرد و گفت: «تو ترکم کردی.»

من شانه بالا انداختم و گفتم: «تو را دیدند.»

برای حمایت به پدر و مادر نگاه کرد. آنها خونسرد بودند.

او دیده شده بود. قوانین را می دانست. اصلاً خوش شانس بود که برایش صبر کردیم.

او گفت:  دیگر  نمی­تواند مرا ببیند، نیازی به نگرانی نیست.

پدر گفت : «کورش کردی؟»

میلی گفت : «کشتمش، خفه­اش کردم.» به من نگاه کرد و زمزمه کرد: «نه به لطف تو.»

مادر به او گفت: «مغرور نشو.» کتش را دور او پیچید و گفت: «عجله کنید، باید برویم.»

اما همین که در را باز کردیم کودکی ظاهر شد. ظاهرش دقیقاً مانند کودک قبل بود، همان لباس نارنجی و مشکی، همان کلاه ناخوشایند، به غیر از علامت­های روی گردنش. و این حقیقت که، مکان­هایی را می‌شد از درونش مشاهده کرد.

مادر گفت: «سلام.»

او گفت: «هدیه  می­دهی یا شیطنت کنم؟»

مادر گفت: «می توانم کمکت کنم؟ گم شدی؟»

او گفت: «نمی دانم.»

مادر گفت: «بله، می توانم کمکت کنم.»

برای مدتی طولانی بی حرکت و ساکت بود. بالاخره گفت: «تو کی هستی؟»

مادر پرسید: «من؟» دستش را به گونه­ای روی گردنش کشید که خاطراتی را برایم زنده کرد. «چطور مرا نمیشناسی؟ من مادرت هستم.»  و اینگونه بود که خانواده ما از چهار نفر به خانواده­ی پنج نفره تبدیل شد، و من صاحب یک خواهر جدید شدم. میلی به نظر هیجان زده نمی­آمد، ولی من واقعاً هیجان داشتم. با خودم فکر کردم، یک خواهر جدید، تمام چیزهایی را که می توانستم به او یاد دهم را  تصور کردم، یک خواهر جدید! و در تمام مدت باقیمانده از آن شب من به او چیزهایی آموختم و هم دوستش داشتم. تا زمانی که ساعت نیمه شب را نشان داد و تعطیلات به پایان رسید، ما او را خوردیم.

 

درباره مترجم:

فهیمه فرخنده ابنوی متولد ۲۹ خرداد ۱۳۶۰ هستم.
 خرداد ماه سال ۱۳۹۶ در رشته مترجمی همزمان زبان انگلیسی از دانشگاه علمی کاربردی استان البرز در مقطع کارشناسی فارغ التحصیل شدم. 
به مدت دو سال و نیم در آموزشگاه زبان ملی مشغول تدریس بودم.
و از زمان فارغ‌التحصیلی تا کنون پایان نامه های دانشجویی ترجمه کردم تا اینکه از طریق خانم خراسانی عزیز با انجمن آشنا شدم. و در کارگاههای ترجمه رمان بزرگسال و کودک و نوجوان که انجمن برگزار کرده، شرکت کردم تا بصورت آکادمیک و حرفه ای با اصول و مبانی ترجمه آشنا شوم .
کد مترجمی ۱۴۶۷
پیوند کوتاه: https://tiaap.ir/bE4Sm

About The Author

اسفندیاری ساناز
اسفندیاری ساناز
کرج

No Comments

Leave a Reply